معرفی فیلم

عشق به روایت میشاییل هانکه

 

نام فیلم : عشق

نویسنده و کارگردان : میشاییل هانکه

بازیگران : ژان لویی ترینتیتان ، امانوئل ریوا

فیلمبردار : داریوش خنجی

127 دقیقه ، محصول 2012 اتریش و فرانسه ، برنده ی نخل طلای کن 2012 و اسکار بهترین فیلم خارجی 2013 .

در سایت ویکی پدیا درباره ی میشاییل هانکه ، کارگردان فیلم عشق چنین آمده :

« میشاییل هانکه زاده ی 22 مارس 1942 در مونیخ آلمان ، یک کارگردان اتریشی است . او تاکنون چندین فیلم به زبانهای آلمانی ، فرانسوی و انگلیسی ساخته است . فیلم های او مشکلات جامعه ی مدرن را به تصویر می کشد .

هانکه در رشته های فلسفه و روانشناسی و تئاتر در وین تحصیل کرده و از 1967 تا 1970 به عنوان نمایشنامه نویس در زودستفونک کار کرده و از 1970 با نوشتن و کارگردانی فیلم تلویریونی « بعد از لیورپول » وارد دنیای فیلمسازی شده . هانکه همزمان در تئاترهای اشتوتگارت ، دوسلدورف ، فرانکفورت ، هامبورگ مونیخ ، برلین و وین نمایشهای متعددی روی صحنه برده و در فاصله ساخت فیلم هایش به تدریس در آکادمی فیلم وین نیز پرداخته است . وی در شصت و دومین و شصت و پنجمین دوره های جشنواره ی فیلم کن با فیلم های روبان سفید و عشق به عنوان برنده ی نخل طلا برگزیده شد . در هشتادو پنجمین دوره ی جوایز اسکار ، فیلم عشق او برنده ی بهترین فیلم خارجی شد . »

حتی اگر پیشینه ی هانکه را ندانید ، با دیدن فیلم عشق پی به حضور قدرتمند کارگردانی اندیشمند و تیزهوش خواهید برد . کارگردانی که در فیلم خود ، با به کارگیری تمام ابزار فیلمسازی ، تنهایی و دردمندی انسان جامعه ی مدرن را پیش روی مخاطب قرار می دهد . این تنهایی و دردمندی به هنگام کهولت ، آنگاه که تمامی امتیازات یک ابر انسان مثل: جوانی و نیرو و خرد و هنر ، از او باز پس گرفته می شود ، دوچندان می گردد .

داستان فیلم عشق درباره ی زوجی سالمند  است که هر دو معلم موسیقی اند . زن ( آن ) دچار حمله ی قلبی می شود و بر اثر این بیماری  به تدریج ذهن و جسمش به تحلیل می رود ، تا جایی که دانسته ها و خاطرات از ذهن او پاک شده و جسمش کاملا ناتوان می گردد . « جرج » همسر او با صبر و همدلی و عطوفت نگهداری از « آن » را بر عهده می گیرد . بالاخره فیلم با پایانی غیر منتظره ، بیننده را مبهوت می کند . پایانی که با معنای درونی فیلم همخوانی کامل دارد .

فیلم عشق درباره ی شورورزی و عطش و شیفتگی نیست . فیلم عشق درباره ی عشقی ست که به عطوفت و همدلی انسانی بدل گشته است . و به واقع دلبستگی و وابستگی عاطفی و عشق ، تنها ریسمان امیدیست که انسان مدرن به آن چنگ می زند .

فیلم با فصلی شروع می شود که ماموران پلیس ضمن شکستن قفل درها و ورود به خانه  ، جسد « آن » را کشف می کنند . در ادامه بازگشت به زندگی زوج پیر را داریم . « جرج » و « آن » به کنسرتی شبانه می روند که توسط یکی از شاگردان موفق « آن » اجرا می شود . آنها بعد از کنسرت ، هنگام ورود به خانه ، متوجه حضور سارقانی می شوند که سعی در شکستن قفل در داشته اند . بیان رئالیستی و فیلمنامه ی هوشمندانه ، تماشاگر را به دقت بیشتر فرا می خواند تا پی به وجود نیرویی تهدید کننده ببرد . صبح فردا « آن » بر سر میز صبحانه دچار حمله ی قلبی می شود . او از بیمارستان به خانه باز می گردد در حالیکه نیمی از بدنش فلج شده و روی ویلچر نشسته است . هنگامی که همسرش « جرج » در نمایی باز ، او را کمک می کند تا از صندلی ویلچر روی مبل بنشیند ، درنگهای پیش آمده ، موقعیت جدید آنها را باز گو می کند . آنها چون زوجی به نظر می آیند که یکدیگر را در آغوش گرفته اند . اما این آغوش مهرورزی نیست ، بلکه آغوش کمک و همدلی ست .

« آن » رنجور از ناتوانی جسم خود از دلسوزی دیگران آزرده می شود . کمااینکه اظهار همدردی شاگرد موفقش او را غمگین می کند . واقعیت این است که آنچه انسان ذاتا کمالگرا را به زانو در می آورد محدودیت ها ی جسم اوست . گرفتاری در بعد زمان و فرسودگی ناگزیر جسم و بیماری و مرگ جزء لاینفک وجود آدمیست و این امر برای انسان با اندیشه های بلند که قصد تداوم و تطور خود را دارد ، دردناک است .

« آن » از بیمارستان می ترسد . به همین دلیل از همسرش می خواهد تا او را به بیمارستان بازنگرداند . « جرج » نیز پذیرفته و او را علیرغم وخامت حالش در خانه نگاه می دارد . با وجود تکنولژی پیشرفته ی پزشکی در جامعه ی مدرن ، چرا « آن » بایستی از بیمارستان بترسد ؟ می توان گفت ، پزشکی امروز که تنها بر جسم انسان نظر دارد ، روح او را در نمی یابد . پزشکی مدرن جزیی نگر است و توجه بر کلیت انسانی را به فراموشی سپرده و گاهی این جزیی نگری به بی رحمی نزدیک می شود . یک بی رحمی ناخواسته که از دزک و فهم التهابهای درونی و اضطرابات بیمار عاجز است . پرستار خانگی ، یک نیروی خدمتگزار در قبال دستمزد ، این بی رحمی نسبت به « آن » را به اوج می رساند . فردی ناتوان و بی دفاع در برابر انسانی بدون حس همدلی و عطوفت .

هنگامی که جرج به تنهایی از مراسم تشییع جنازه ی دوست مشترکشان باز می گردد با همسر نگران و ترسیده ی خود مواجه می شود . او مراسم تدفین را که بدون تشریفات دینی بر گزار شده بود برای « آن » شرح می دهد ؛ پخش موسیقی و برنامه ی تدفین خاکستر متوفی ، مراسمی مضحک را رقم زده بود . گویی  برای « جرج » و « آن » محرز می شود که حتی در مرگ نیز شکوه گذشته وجود ندارد . شکوهی که دین در آیین تدفین برای عبور از جهانی به جهانی دیگر بوجود می آورد .  در آپارتمان آنها از نام خداوند و کتاب مقدس و کشیش اعتراف نیوش خبری نیست . چرا که انسان جامعه ی مدرن با زیستن در حیطه ی اومانیسم ، خود قانونگذار خویشتن است و هنرمند نیز در این میان نمادی از انسان وارسته و کامل و متکی بر خود است . اما این انسان هنوز هم هراس های خود را دارد . روان او از ترسهای غریزی بشر تهی نشده و هراس انگیزتر و ناشناخته تر از همه ، مرگ در کمین اوست . این هراس به نحو آشکاری در کابوس جرج تصویر می شود . جرج خواب می بیند در راهروی بیرون از آپارتمان امن خود ، با آب گرفتگی وسیعی مواجه شده که ناگاه دستی مرموز جلوی دهان او را می گیرد .

« جرج » بیش از همسرش در معرض تنشهای ناشی از گرفتاری آدمی در چنبره ی بیماری و مرگ است . از سویی هنوز به زندگی امید دارد و از سوی دیگر تحلیل رفتن و فنای تدریجی بارقه های عشق زندگی خود را می بیند . « جرج » تلاش دارد تا نور و عشق زندگی خود را نگاه دارد اما در عین حال او یک عاشق است که بایستی خواسته های معشوق را بر آورده کند . معشوقی که خواهان مرگ خود است !

« آن » بر اثر سکته ی دوم قدرت تکلم را از دست می دهد . او دیگر بر اجابت مزاج خود نیز کنترلی ندارد . در این بین « اوا » تنها فرزند آنها به دیدنشان می آید . او نیز چون پدر و مادر موسیقی دان است . « اوا » مشکلات خاص خود را دارد . همسرش بعد از خیانت به او ، بار دیگر به نزدش بازگشته و جدای از این مشکل روحی ، مشکل مالی و مسکن نیز دارد . « اوا » در مواجهه با بیماری مادر ، کاری نمی تواند انجام دهد ، جز توصیه ی بیمارستان و پزشک .

« آن » منزجر از بیماری و وضعیت حقارت بار خود ، از خوردن غذا امتناع می کند و آبی را که جرج به او خورانده ، از دهان بیرون می ریزد . جرج به او سیلی می زند . اما این سیلی از سر بی مهری نیست ، بلکه یک سیلی ست برای « آن » که زندگی را حتی با این وضعیت بپذیرد . در اتاق خواب آنها چند تابلوی نقاشی منظره به چشم می خورد که دوربین بر آنها تاکید زیادی می کند . داشتن و دیدن این تابلوها در اتاق خواب برای انسانهای فعال و سالم و غرق در هیجان زندگی ، مفید است اما آیا برای بیمار در حال مرگ نیر تسکین دهنده ست ؟ آرامش برای انسان در لحظه های پایان زندگی چیست ؟ امید به رستگاری و ورود به جهان دیگر و حضور خداوند برای یک انسان مومن همواره موجب توفق او بر هراس از مرگ بوده اما برای انسان مدرن چه ؟

هنگامی که « آن » به زندگی نباتی نزدیک می شود ، جرج در کنار او خاطره ای از کودکی ش را تعریف می کند : وقتی که در اردوی شبانه روزی  بخاطر دلتنگی و نارضایتی ، عرصه بر او تنگ می شود ، از مادر می خواهد تا او را از آنجا بیرون آورد ...

جرج ناگهان بالش را بر می دارد و بر صورت « آن » فشار می دهد به حدی که « آن » می میرد . آنگاه لباس تدفین بر او می پوشاند و گرداگرد سر او گل می گذارد ، مثل یک قدیس و بعد درها را چسب زده و قفل می بندد . در این بین کبوتری راه گم کرده از راه نورگیر وارد سالن خانه می شود . جرج با زحمت او را گرفته و آزاد می کند . این بخش رئالیستی فیلم به ویژه آثار کیارستمی را به یاد می آورد . همانطور که هانکه خود نیز تاثیر این سینماگر ایرانی را  بر فیلمهایش اذعان می کند . تلاش صبورانه و پیگیر جرج برای آزادی کبوتر ، آیا برای آرام کردن وجدان اوست ؟ یا شاید باور دارد ، رهایی روح پاک « آن » از رنج بیماری و دردمندی جسم همچون رها کردن این کبوتر معصوم است ؟ در هر حال برای تشییع و وداع با همسرش ، چه آیینی بهتر از آزادی کبوتر که در فرهنگ مسیحیت کبوتر نماد روح خداوند است .

در سکانس پایانی ، جرج و آن لباس می پوشند و از آپارتمان بیرون می روند. خروجی نمادین برای ترک جهان مادی آن دو .  بعد از رفتن آنها ، « اوا » به آپارتمان خالی می آید و در جای پدر می نشیند.

فیلم ریتمی کُند و بیانی رئالیستی دارد. هر چند کارگردان به عمد در مقاطعی از فیلم این سبک را می شکند .  مثل شکستن زمان در شروع فیلم و یا به تصویر کشیدن کابوس جرج و نیز خروج زن و شوهر از آپارتمان در انتهای فیلم در حالیکه ما می دانیم هر دوی آنها مرده اند . هانکه قوائد سبک مدرن را نیز بر هم می زند تا خود را هنرمند روشنفکر ی معرفی کند که مدرنیته را نقد می کند . داریوش خنجی که توانایی فنون فیلمبرداری خود را در فیلم های متنوعی به رخ کشیده ، در این فیلم نیز با قاب های زیبا و ماندگار ، دین خود را به سینمای رئالیست ادا نموده است. فیلمبرداری سنجیده در لوکیشن محدود آپارتمان همراه با فیلمنامه ای محکم و میزانسنی اندیشمندانه و تدوینی در خدمت فیلمنامه و بازی بسیار خوب بازیگران از عشق فیلمی ماندگار و ابدی ساخته است.

در فیلم عشق ، عشق به چالش کشیده می شود تا دیگر معنای شیفتگی و عطش و میل را در خود نداشته باشد. در اینجا عشق یعنی همدلی و عطوفت و مشترک شدن در دردهای بشری. عشق فیلمی هراس انگیز و پر تامل است که انسان را در برابر خودمداری ها و اقتدار خود ، خلع سلاح می کند.       

   

 






به نام عشق

آنکه پرنده نیست ،

همان به که بر پرتگاه آشیانه نسازد . ( بخش سوم )



خیلی از دوستان گفتن که مدتیه نمی تونن نظرات خودشون رو در سایت وارد کنن . من هم علتش رو نمی دونم . اما می تونیم از طریق ایمیل با هم در ارتباط باشیم تا ببینیم بعد چی پیش می آد .

و اما موضوع عشق رو ادامه می دم با این تذکر که بخش سوم ، بخش پایانی عشقه و بزودی خیال همه راحت می شه .

حتما شنیدید که می گن ؛ ازدواج گورستان عشقه ! این جمله از افلاطونه . اون ادامه می ده که انسان هر معشوقی که داره ، ابتدا با یک جذبه و میل و عشق فراوون به سوی او می ره . ولی همین که به وصال رسید ، عشق در اونجا دفن می شه . وصال مدفن عشقه و آغاز دلزدگی و تنفر و فرار . چرا ؟ مسئله اینه که انسان آن چنان موجودیه که نمی تونه عاشق محدود باشه ، عاشق فانی باشه ، نمی تونه عاشق چیزی باشه که به زمان و مکان محدوده . انسان عاشق کمال مطلقه و عاشق هیچ چیز دیگری نیست به جز ذات حق .


قصد ندارم ناامیدتون کنم ، ولی اگه یه روزی سرتون به سنگ خورد و دیدید با وجود تکرار چند ماجرای عشقی ، التیام پیدا نکردید و به قول معروف با خودتون گفتید که همه شون سرو ته یک کرباسن ، بدونید که به دنبال عشق مطلق هستید . معطل نکنید برید به دنبالش که زندگی خیلی کوتاهه . عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید .

و اما مطلب دیگه ای که دوست داشتم بگم درباره ی مرکز انرژی عشق در یوگا ست . یوگا در بدن انسان قائل به هفت مرکز انرژی یا چاکراست . معنی فارسی چاکرا ، چرخه ست . یکی از مهمترین مراکز انرژی یا چاکراها برای کسب نیروی معنوی ، چاکرای قلبه . هدف چاکرای قلب رسیدن به وحدت کامل از راه عشقه . تمام آرزوهایی که برای ارتباط صمیمی و عمیق ، یگانگی ، هماهنگی و عشق داریم حتی وقتی که غم به سراغمون می آد و ترس از دست دادن عشق رو داریم ، همه وهمه از چاکرای قلب ناشی می  شن . وقتی که چاکرای قلب کاملا باز و پاک باشه ، عشق بدون قید و شرط شکل پیدا می کنه . عشقی که صرفا به خاطر خودش وجود داره بنابراین در اون نه حس مالکیت هست و نه حس از دست دادن . وقتی با چاکراهای بالاتر مرتبط بشه این عشق به عشق الهی تبدیل می شه که ما رو از حضور الهی در تمام خلقت آگاه می کنه و به سوی وحدت با هر آنچه که در جهان وجود داره راهنماییمون می کنه .


برای دستیابی به این هدف یعنی باز و پاک کردن قلب باید عشق ورزیدن رو یاد گرفت ، درک کرد و شخصیت خاص خود رو باور کرد . شرط لازم ، بله گفتنه به دیگران و به زندگی به طور عام . انرژی چاکرای قلب با نیرویی فوق العاده قوی به بیرون تراوش می شه و یک چاکرای قلب باز می تونه خود به خودی تاثیر شفابخش و دگرگون کننده به روی دیگران داشته باشه .


کنترل ناهنجاری ها ، اتحاد و یگانگی فضایل اخلاقی ، انتخاب راه روشن و شنیدن صدای روح و احساس آن از این مرکز صورت می گیره . گفته شده ، آنها که بر قلب تمرکز می کنن مردان بزرگ روحی هستن که بر عقل چیره شدن و احساسات و هیجانات را در کنترل خویش درآوردن و به خوی حسنه و کسب فضایل معنوی نایل شده ان . آنها کلام الهی دارن و می تونن در بدنهای دیگران وارد شده و قدرت تصرف پیدا کنن .

چیزی که از همه جالب تره اینه که بنابه اعتقاد بزرگان یوگا ، درخت آرزوها در چاکرای قلب ریشه داره . وقتی این درخت شروع به میوه دادن می کنه ، هر چه شما آرزو کنید ، صورت حقیقت می گیره . زمانی که هر چه آرزو کردید ، حقیقت پیدا کرد و خوشحال شدید ، لازمه که همزمان وضع خودتون رو با خود خودتون و دیگران تجزیه و تحلیل کنید . شما بایستی مراقب اعمال و افکار باشید . حالات منفی از قبیل بدبینی ، ایجاد رابطه ی نامطلوب با زندگی ، تشویش و نگرانی و غیره اگه دامنگیر شما بشه ، حتما شما رو طعمه ی خودش می کنه . چرا که شما زیر درخت آرزو نشستید .


لازم نیست به سراغ فرهنگ هند و یوگا و اینجور چیزها بروید ، چون که در فرهنگ عرفانی سرزمین خودمون هم با سیر مدارجی می شه چاکرای قلب رو باز و پاک کرد و عشق الهی رو لمس نمود و مستجاب الدعوه شد و تا منتها عجایب دیگر .

بایستی تمام کنم اما می خوام که همه با هم عشق رو شروع کنیم . عشق رو با افکار مثبت شروع کنیم .






به نام عشق

آنکه پرنده نیست

همان به که بر پرتگاه آشیانه نسازد .

( قسمت دوم )


بعضی دوستای جوونم از جمله پسرم ، انتهای مطالب دفعه ی قبل رو مبهم می دونن . حق  دارن . مطالبی که در تعریف عشق اومد ، بر گرفته از متون قدیمی بود و البته ربط دادن عشق مجازی به عشق حقیقی هم خودش باعث شده بود تا خواننده ها کمی گیج بشن . یه توضیح کوچیکی براتون می دم ؛

 به عقیده ی عرفا ، عشق مجازی یعنی همین عشق ها ی معمول دنیایی ، می تونه باعث رشد فضایل اخلاقی در انسان بشه ، اونقدر که یک بشر معمولی رو به انسانی خدایی برسونه . چطور همچین چیزی ممکنه ؟ تصورش خیلی آسونه . توجه کردید وقتی احساس می کنید عشق به سراغتون اومده ، چقدر احساساتی و دل نازک می شید . چقدر آسون در تنهایی اشک می ریزید . گاهی دل آزرده از لحظات انتظار هستید و گاهی خجالت زده از کوبش پر طنین  قلب و لرزش دستها . اینها همه اش نشونه ی لطیف و نازک شدن روحه . حالا اگه این احساسات و لطافت روح در جهت درستی هدایت و تربیت بشن ، به زیباترین و بزرگترین فضیلت انسانی یعنی همدلی و ایثار ختم می شن .


 عشق های کوچک و زمینی و به اصطلاح مجازی ، شور زندگی اند . اما اگه درست عشق ورزیدن  رو ندونی ، به رنج و زحمت می افتی . به دوستای جوونم پیشنهاد می کنم که کتاب زندگی با عشق چه زیباست و کتاب زندگی ، عشق و دیگر هیچ از لئو بوسکالیا رو بخونن . حالا می خوام مطالب قبل رو که اتفاقاً روخوانی ساده ای هم دارن ، ادامه بدم .

دکتر سروش در کتاب قمار عاشقانه ، همان طور که تصوف مولوی رو شرح می ده ، چگونگی شکل گیری برترین فضیلت انسانی رو که با عشق کسب می شه ، توضیح می ده .                  با هم می خونیم :

اولین مرحله ی تصوف ، خصوصاً در جهان اسلام ، تصوف زاهدانه بود و بزرگترین نماینده ی این مکتب خوفی و زهدی ، ابوحامد محمد غزالی است .

و اما مولوی مهمترین و موثرترین صوفی یا عارف در فرهنگ ایرانی اسلامی است که آگاهانه بنای تصوف خود را بر عشق نهاد ، نه بر خوف و زهد .

مولوی خود تقابل میان این دو سلوک را برای ما بیان کرده و نشان داده است که آگاهانه یکی را وانهاده و دیگری را بر گرفته است ؛

زاهد با ترس می تازد به پا                    عاشقان پران تر از برق و هوا

ما دو طایفه داریم ؛ عده ای زاهدانه می دوند و عده ای عاشقانه می پرند . لیکن پریدن عاشقان کجا ، دویدن زاهدان کجا .

تفاوت سلوک غزالی و مولوی عیناً همین گونه بود . غزالی توصیه می کرد که برای تهذیب باطن باید یکایک رذیلت هایی را که در جانتان نشسته ، بازشناسی کنید و سپس با حوصله و صبوری بکوشید تا یکایک آنها را دفع کنید . شیوه ی دفع هم این بود که هر رذیلتی را با ضد خودش درمان کنید .

لکن راه دیگر برای درمان رذیلت های نفسانی ، عاشق شدن است و این همان راهی است که مولانا به ما توصیه می کند . یعنی در میان آوردن یک آهن ربای قوی که خودی ها را از بیگانه ها جدا کند . درمانگری عشق از اصولی ترین و اصیل ترین تعلیمات مولاناست ؛

هر که را جامه ز عشقی چاک شد                او ز حرص و عیب کلی پاک شد 

شادباش ای عشق خوش سودای ما           ای طبیب جمله علت های ما

ای دوای نخوت و ناموس ما                    ای تو افلاطون و جالینوس ما

عشق افلاطون و جالینوس ماست ، بزرگترین طبیب است . اما این طبیب در درجه ی اول کدام بیماری ها را درمان می کند ؟ پاسخ مولوی این است ؛ نخوت و ناموس بشر را . از نظر مولوی نخوت و ناموس ، بزرگترین بیماری آدمی است بل امّ الرذایل است . ناموس کردن یعنی ناز کردن ، تکبر ورزیدن ، خودخواهی ، خودپسندی و باد دماغ . و عشق که بزرگترین فنا و فداکاریست ، درست بر همین خودخواهی و خودپسندی قلم بطلان می کشد . خود را ندیدن ، مردن از اوصاف بشریت ، همان مرتبه ای که قرب به خداوند نامیده می شود . و تمام این فضایل در پرتو عشق نصیب آدمی می شود .


خانم آنماری شیمل در کتاب من بادم و تو آتش ضمن بررسی تجلیات عشق در اشعار مو لانا گفته :

گفتم عشق را شبی ؛ راست بگو ، تو کیستی ؟         گفت : حیات باقیم ، عمر خوش مکررم

گفتمش : ای برون زجا ، خانه ی تو کجاست  ؟         گفت : همره آتش دلم ، پهلوی دیده ی ترم

هیچکس از دست توانای عشق نمی تواند بگریزد ، حتی شیران چون اسیر او شوند بر خود می لرزند و پیلان چون گربه ها در انبان عشق درمانده می شوند یا کرگدن عشق آنها را از هم می درد .

انسان تنها وقتی که مشتاقانه به این جفاکاری ها ی عشق تن دردهد ، سعادتمند می شود . زیرا رؤیای عاشق همه آن است که در راه معشوق و به وسیله ی معشوق قربانی گردد .

عشق عید بزرگ قربان است و عاشق آرزومند است او را به عنوان گوسفند قربانی بپذیرند . می ترسد که مبادا بر اثر رنج و دردی که کشیده است بیش از آن لاغر و نزار باشد و آن اندازه فربه نباشد که برای قربانیش برگزینند .

خویش فربه می نمایم از پی قربان عید         کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می کشد

و این برای او مصیبتی است ، زیرا عروج روحانی تنها با قربانی کردن پیوسته ی خویش از روی عشق میسر است . باری این تنها در عید قربان نیست که عشق ، عاشق را می کشد ؛ عشق به کلی هیولایی آدم خوار است . از این رو ست که مولانا به عاشق ابرام می ورزد که مرد حقیقی بشود تا لقمه ی لذیذی برای عشق گردد .

بعد از توضیحات خانم آنماری شیمل ، اینجاس که شعر مولوی معنا پیدا می کنه :

چو عشق مردمخوار است ، مرد می باید         که خویش لقمه کند ، پیش عشق مردمخوار

قسمت دوم رو تموم می کنم با این وعده که این مبحث قسمت سومی هم داره .

 






به نام عشق


آنکه پرنده نیست ،

همان به که بر پرتگاه آشیانه نسازد .

قسمت اول :

می خوام براتون از عشق بگم . حتماً با خودتون می گید ؛ توی این اوضاع و احوال با این همه معضل بیکاری و تورم و فضای یأس و آینده ی مبهم ، عشق سیری چند ؟

در جواب فقط به یک بیت شعر از حافظ لسان الغیب اکتفا می کنم :

دور فلکی یکسره بر منهج عدل است

خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل

و اما عشق . احتمالا تو فیلمها و کارتونها ( انیمیشن ) بچه فرشته هایی رو دیدید که با تیرو کمونی کوچیک ، قلب آدمها رو نشونه می گیرن . این آدمها ی تیرخورده به جای اینکه بمیرن ، عاشق می شن . هر چند این بچه فرشته های تپلی از طریق فرهنگ غرب وارد شدن و اصالتی یونانی و رومی دارن ولی برای فرهنگ ما هم قابل تعمیم هستن . بالها ی اونها نشون می ده که قاصدهایی از جهان دیگه و در حقیقت از خداوند هستن . با مطالعه ی متون عرفانی خودمون که اهمیت خاصی به مقوله ی عشق می دن ، پی می بریم که عرفا معتقدن ، عشق حقیقتی ازلیه و از عالم ملکوت اومده .


اما چرا به این پیک عالم بالا در جامعه ی ما خوشامد نمی گن ، سئوال بدی نیست . یادم       می یاد سالها پیش وقتی برای ساخت یک فیلم کوتاه ، دوستمون رو کمک می کردیم ، نمایی داشتیم از برادر ی هجده ساله که می خواست دست خواهر پنج ساله ش رو بگیره . نمایی درشت  نشون می داد که دستهاشون در دست هم قرار می گرفت . در ممیزی این نما حذف شد !

هم سن و سالهای من خیلی خوب زمانی رو به یاد می آرن که در دانشگاه و مدرسه ، عشق از بزرگترین جرمها بود و از طرف متولیان امور فرهنگی و تربیتی و کشوری و لشکری نهایت تلاش می شد تا این ساحت جرم خیز ، حذف و کمرنگ بشه .  شعر کابوس وار احمد شاملو به خوبی مبین شرایط حاکم بود ؛

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت می دارم

دلت را می بویند

روزگار غریبی ست نازنین

و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد .


به عقب نگاه کنن ، اونها که سرنوشت تعیین می کنن . آیا به واقع درست بود ؟ سالها مخفی کاری ، سالها پنهون کردن حقایق و روپوشونی گناه خودی ها ، سالها تشویق ریا بر مردم و ... همه باعث شد تا فساد ، از مالی گرفته تا اخلاقی جامعه رو اشباع کنه و موشهای خیانت برسن به جایی که پایه های آشیونه ی خادم امامزاده رو بجون .

شاید اگر این قدر خصمانه ، قاصدان مهر خداوند رو به عقب هول نمی دادن ، جوون امروز هم با پدرش که بسیجی و سرباز دیروز بود همدلی می کرد و اون همه ایثار و از خود گذشتگی بلاجویان راه خدا رو به چشم تحسین نگاه  می کرد . در رسانه های تصویری که کار می کردم با چشم خودم می دیدم بخش های لطیف و انسانی و موسیقی فیلم های هندی حذف می شد و در عوض بخش خشونت های بی مورد و افراطی ( خاص از نوع هندی ) باقی می موند . شهرستانها از فیلمهای هندی خیلی استقبال می کردن . اما با وجود این ممیزیها ، از ته دل برای اونها که فیلم هندی دوست داشتن متأسف می شدم .

به هر حال جهان آفرینش بر اساس عشق آفریده شده و این فیضان رحمت همواره ادامه داره و بیچاره اونها که در به روش ببندن . سهروردی در تعریف عشق گفته :

عشق را از عشقه گرفته اند و عشقه آن گیاهی است که در باغ پدید آید ، در بن درخت ، اول بیخ در زمین سخت کند ، پس سر بر آرد و خود را در درخت می پیچد و همچنان می رود تا جمله ی درخت را فرا گیرد ، و چنانش در شکنجه کشد که نم در میان رگ درخت نماند ، و هر غذا که به واسطه ی آب و هوا به درخت می رسد به تاراج می برد تا آنگاه که درخت خشک شود ، همچنان در عالم انسانیت که خلاصه موجودات است ...

سهروردی ، انسان رابه همان درخت تشبیه می کند . رسیدن به کمال انسانیت ممکن نیست مگر هنگامی که نقص بشریت به کلی زدوده شود . عشق حقیقتی است که پیچک وار به دور درخت انسانیت می پیچد و این درخت را از نم بشریت تهی می گرداند تا اینکه به کمال رسد و لایق جای گرفتن در باغ الهی گردد . لذا عشق ، جان را به عالم بقا می رساند .

در مجموعه ی رسائل مشهور به کتاب انسان الکامل به تصنیف عزیزالدین نسفی در باره ی عشق آمده :

بدان که ذاکران چهار مرتبه دارند ؛ بعضی در مرتبه ی میل اند ، و بعضی در مرتبه ی ارادت اند ، و بعضی در مرتبه ی محبت اند ، و بعضی در مرتبه ی عشق اند . و از اهل تصوف هر که را عروج افتد ، در مرتبه ی چهارم افتاد . و تا ذاکر به مرتبه ی چهارم نرسید ، روح او را عروج میسر نشود . ای درویش هر که خواهان صحبت کسی شد آن خواست اول را میل می گویند ، و چون میل زیادت شد و مفرط گشت ، آن ارادت مفرط را محبت می گویند ، و چون محبت زیادت شد و مفرط گشت ، آن محبت مفرط را عشق می گویند .

ای درویش ، اگر این مسافر عزیز به مهمان تو آید ، عزیزش دار ! و عزیز داشتن این مسافر آن باشد که خانه ی دل را از جهت این مسافر خالی گردانی ، که عشق شرکت بر نتابد ؛ اگر تو خالی نگردانی ، او خود خالی گرداند .

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست

تا کرد مرا تهی و پر ساخت ز دوست

اجزای وجود من همه دوست گرفت

نامیست ز من بر من و باقی همه اوست

ای درویش ! عشق براق سالکان و مرکب روندگان است . هر چه عقل به پنجاه سال اندوخته باشد ، عشق در یک دم آن جمله را بسوزاند و عاشق را پاک و صافی گرداند . سالک به صد چله آن مقدار سیر نتواند کرد که عاشق در یک طرفه العین کند ، از جهت آنکه عاقل در دنیاست و عاشق در آخرت است ، نظر عاقل در سیر به قدم عاشق نرسد .

ای درویش ! از عشق حقیقی آن چنان که حق عشق است ، نمی توانم نوشت ، که مردم فهم کنند و کفر دانند اما از عشق مجازی چیزی بنویسم ، تا عاقلان از اینجا استدلال کنند .


بدان که عشق مجازی سه مرتبه دارد .

-        اول چنان باشد که عاشق همه روز در یاد معشوق بود و مجاور کوی معشوق باشد و خانه معشوق را قبله ی خود سازد تا باشد که جمال معشوق را از دور ببیند تا از دیدار معشوق راحتی به دل مجروح وی رسد .

-        و در میان چنان شود که تحمل دیدار معشوق نتواند کرد . چون معشوق را ببیند ، لرزه بر اعضای وی افتد و سخن نتواند گفت و خوف آن باشد که بیفتد و بیهوش گردد

-        ای درویش ! عشق آتشی است که در عاشق می افتد و موضع این آتش دل است ، و این آتش از راه چشم به دل می آید و در دل وطن می سازد .

گر دل نبود کجا وطن سازد عشق

ور عشق نباشد به چه کار آید دل

و شعله ی این آتش به جمله اعضا می رسد و به تدریج اندرون عاشق را می سوزاند و پاک و صافی می گرداند تا دل عاشق چنان لطیف و نازک می شود که تحمل دیدار معشوق نمی تواند کرد از غایت نازکی و لطافت و خوف آن است که به تجلی معشوق نیست گردد .

-        ای درویش ! در این مقام است که عاشق فراق را بر وصال ترجیح می دهد و از فراق راحت و آسایش بیش می یابد و همه روز به اندرون با معشوق می گوید ، و از معشوق می شنود . و معشوق گاهی به لطفش می نوازد و گاهی به قهرش می گذارد .

-        و در آخر چنان شود که جمال معشوق دل عاشق را از غیر خود خالی یابد ، همگی دل عاشق را فرو گیرد . و چنان که هیچ چیز دیگر را راه نماند ، آنگاه عاشق خود را نبیند و همه معشوق را ببیند .

قسمت اول رو با یک بیت شعر از مولانا تموم می کنم ؛

چو عشق مردمخوار است مرد می باید

که خویش لقمه کند پیش عشق مردمخوار                                                            







آواز پر چلچله ها

آواز پَر چلچله ها

این ع


تا بودجه ی کار تحقیقاتی به دستم برسه ، مدتی رو صرف پرسه زدن در شهر سنندج کردم . سنندج زادگاهم بود اما فقط زادگاه . چون بعدش در تهران بزرگ شدم و مو سفید کردم .  حالا فرصتی پیدا شده بود که شهر رو به چشم دیگه ای ببینم . پیاده رفتن و پرسه زدن در محله های قدیمی  رو دوست داشتم . محله هایی که هنوز نشونه های دویست یا سیصد سال پیش رو در خود  داشتن . در یکی از این پرسه زدنا ، وقتی از دیدار زیارتگاه طاقه گُورو ، مدفن یکی از شیوخ مورد احترام اهالی شهر ، بر می گشتم ، سردر خونه ای توجهم رو جلب کرد . روی اون نوشته شده بود ؛ تکیه ی قادری کَسنزانی . لای در باز بود و صدای دف می اومد . شب جمعه بود و اذان عصر رو داده بودن . می دونستم که دراویش قادری خانم در این ساعت برنامه ی ذکر و سماع دارن . از لای در خودم رو داخل انداختم و پرده ی سبزی رو که جلوی در آویزون کرده بودن ، کنار زدم . خانمی با لباس کُردی و مقنعه ی کاملا سفید در حالیکه تسبیحی به رنگ زرد کهربایی بر گردن داشت ، مشغول مرتب کردن کفشهای مهمونا بود . با دراویش قادری بیگانه نبودم چون مادربزرگم و برادرش از پیروهای مقید این طریقت بودن . مثل همیشه دوربین رو دوشم بود و تو این فکر بودم که اگه اجازه بدن یه فیلمی هم بگیرم . به خانم درویش جوان گفتم که محقق هستم و می خوام مراسم رو ببینم و اگه بشه فیلمی هم بگیرم . درویش گفت که باید از خلیفه اجازه بگیرم . خلیفه ، نماینده و منسوب شیخ برای اداره ی تکیه است . خانم جوان به داخل رفت و کمی بعد برگشت و گفت ؛ بفرمایین مراسم رو ببینین ، قدمتون رو چشم . ولی اجازه ی گرفتن فیلم از خانمهای درویش رو ندارین . حالم کمی گرفته شد ولی باز فرصت رو غنیمت دونستم و وارد تکیه شدم . اومدنم درست به موقع بود و ذکرو سماع داشت شروع می شد . تکیه ی منظمی بود و همه ی دراویش زن لباس های کردی سفید یک شکل پوشیده بودن با مقنعه های سفید و البته همراه باتسبیح های زردرنگ . درست مثل همون خانوم جلوی در . چیزی که برام جالب بود سر آستینهای مثلثی شکل و بلند لباسشون بود که به شکل رها روی لباس می افتاد . البته این نوع سر آستین در بعضی از لباس های کردی مرسومه و به اون "لفکه سورانی" می گن . اما در اینجا جلوه ی خاص معنوی و زیبایی پیدا کرده بود . زنان دست در دست همدیگه ، حلقه ی ذکر رو کامل کردن و حرکات سر همراه با خوندن آهنگین خداوند و رسولش شروع شد . صدای دفها بلند و پر شور  بود . خواننده با صدایی قوی و بم بهترین و شورانگیزترین اشعار عارفانه رو می خوند . صدا ، قوت صدای مردها رو داشت . به دنبال صدا  گشتم و وقتی اون رو پیدا کردم ، مدتها بهش خیره موندم . به جرات می تونم بگم که دهانم از تحسین باز مونده بود . زنی جوان ، قد بلند و درشت با پوستی گندمی و چهره ای خوشایند . مثل بقیه لباس پوشیده بود و پر انرژی می خوند و دف می زد . بزودی در حلقه ی دراویش زن ولوله افتاد . عده ای از خود بی خود شده و شروع به چرخیدن کردن . مقنعه ها از سر فرو می افتاد و موهای بلند و رها مثل شعله های آتیش به آسمون سر می کشید و بعد به پایین می ریخت . زن خواننده مثل یک الهه بود . الهه ای که می خوند و دیگران رو مسحور و دیوونه می کرد . دو تا از خانمهای درویش در وسط حلقه مسئولیت داشتن تا حلقه ی ذکر رو اداره کنن و از دراویشی که در حالت خلسه ، حرکات ناخودآگاه انجام می دادن ، مراقبت کنن . زنی مسن با چهره ای که هنوز مایه های زیبایی جوونی رو با خود داشت ، توجهم رو جلب کرد . موهای سپید و بلندی تا روی کمر داشت . موها مثل برف سپید و زیبا بودن . با توانی بی نظیر سماع می کرد و در حالت خلسه شادمانه و بی صدا می خندید .

این عکس انتخابی است

حسودیتون نشه ، یک دفعه احساس کردم که تنها آدم روی زمین هستم که شاهد این حضورم . همه چیز مثل یه رویا بود . رویایی که نمی خواستی از اون بیدار بشی . زنهای درویش مثل پرنده شده بودن . من هم دلم خواست رها بشم و با اونها برقصم . اونقدر برقصم تا بالهام باز بشه و بعد بپرم ...

همونطور که همه چیز این دنیا تموم می شه ، مراسم هم تموم شد . خانم خواننده ، خلیفه ی زنهای درویش بود . با هم آشنا شدیم و بعدش هم دوست .

الان که تهران هستم ، دلم هوای اونجا رو داره .

  

ای عبور ظریف

بال را معنا کن

تا پر هوش من از حسادت بسوزد .







بازگشت پرستوها


بهار از راه رسیده و اگر بهاریه ای نداشته باشم ، نهایت بی سلیقه گی است . نمی خواهم از عید بگویم که نوستالژی عید و بهار در عمق جان هر ایرانی ریشه دارد و فرهاد با ترانه ی بوی عید ی کلام را به تمامی ختم نموده است . در اینجا قصد دارم تا با توجهی کوتاه به اسطوره ی زرتشت و ربط آن به آیین نوروز ، لحظه ای تخیل دوستانم را به دورها ببرم . به روزها و سالهای خیلی دور ، به زمانی که آهنگ خیر و نور بر ایران دمیدن گرفت و ایرانی این افتخار را پیدا کرد که با تعالیمی نو ، دیگر اقوام را پشت سر بگذارد ؛

ژوزف کمبل اسطوره شناس نامدار معاصر ، زرتشت پیامبر را نخستین شخصیتی می داند که به گونه ای خلاق وسازنده بر سیر تاریخ ادیان اثر گذاشته است . به گفته ی او در سراسر تاریخ دینداری اخلاقی مغرب زمین ، آوای تم های عظیمی ، نخستین بار در گاثاها و در گفت و گوی میان خدای راستی اهورا مزدا در کتابهای زرتشت برخاست و آنگاه بازتاب و دوباره بازتاب این آوا از یونانی ، لاتین ، عبری و آرامی ، عربی و همه ی زبانهای مغرب زمین به گوش رسید .


نخستین نو آوری در تعالیم نو و انقلابی زرتشت ، چرخه ی جهان است که رو به پیشرفت و بهتر شدن دارد و نه رو به زوال و بدتر شدن . در اینجا آفرینش به دست خدایی صورت گرفت که نور خالص بود ؛ اما یک اصل بدی به درون این آفرینش نفوذ کرد که ماهیت آن متناقض و مستقل از او بود . بدین ترتیب نبردی کیهانی در جریان است ؛ اما این نبرد تا به ابد ادامه نمی یابد ، بلکه با پیروزی کامل نور به پایان می رسد و سرانجام این فرآیند با تحقق کامل سلطنت راستی ( اشا ) بر زمین به پایان خواهد رسید و این  چرخه دیگر ادامه نمی یابد . اینجا ایده ی رجعت ابدی مشاهده نمی شود .

دومین نو آوری بنیادی ، چیزی که اساطیر زرتشتی را به ویژه از هند جدا می کند ، مسئله ی    مسئو لیتی است که بر فرد گذاشته می شود ؛ به این ترتیب که فرد می تواند به اختیار خویش انتخاب کند که در کنار نور بایستد و در اندیشه و گفتار و کردار خویش از سلطنت نور ( اشا ) حمایت کند :

پس بهترین گفته ها را به گوش بشنوید

و با اندیشه های روشن بنگرید

پس هر مرد و زن از شما

از این دو راه 

یکی را برای خود بر گزیند .

و سر انجام به اصل سوم می رسیم . این اصل که در جهان بینی زرتشتی اهمیتی بنیادی دارد ، نه تنها این جهان بینی را از جهان بینی هندی جدا می کند ، بلکه آن را درست مغایر و رو در روی آن قرار می دهد ؛ در این اصل ، طریق وصول به هدف غایی در عدم درگیری ( وانهادن جهان ) و در عدم تعهد نیست . فردی که به اختیار خود بر گزیده است تا به خاطر آن وجود ، بهتر بیندیشد و سخن گوید و عمل کند ، خود را با همه ی شور خویش مصروف کار می کند و در واقع ؛ امر جهان تهی از امید و بیهوده نیست .


در حالی که در طریق هندی تنها راه ممکن برای رسیدن به رستگاری همانا رهایی ذره ی حیاتی ( موناد ) از قید چرخه ی بیهوده ی جهان است ، طریقه ی ایرانی ، درست بر خلاف آن ، تعهد و شرکت در تلاش مشترک خدا و انسان در جهت رسیدن به برقراری سلطنت راستی ( اشا ) بر زمین است ، هدفی که نه تنها بیهوده و پوچ نیست ، بلکه امکان دسترسی به آن نیز وجود دارد . واقعیت این است که در ادبیات زرتشتی ، آرمان فلسفه های مبتنی بر ترک دنیا ، با صراحت و آگاهانه مورد حمله و انتقاد قرار گرفته است .

امیدوارم این مقدمه چینی ها شما را خسته و آزرده نکرده باشد و این آرزو را دارم تا با کمی حوصله و دقت در مطلب ، به نتایج خوبی برسید و حتی از این دریافت ها به خود ببالید .

حالا از آیین نوروز بگوییم . آیینی با ریشه های استوار در تاریخ و فرهنگ ایرانی که با سخت جانی و گذر از هزار توهای زمان ، خود را همچنان به رخ می کشد و چونان یک منجی ، ایرانیان را چه در زمانهای سعد و چه در زمانهای نحس و هولناک همراه و یاور است .


از ویژگی های جشن نوروز ، قرار گرفتن آن در ابتدای بهار و در آغاز ماه فروردین است . ماه فروردین در نزد زرتشتیان منسوب به فروهرهای در گذشتگان می باشد . بر پایه ی این باور   فروهر ها از ده روز پیش از نوروز برای دیدار بستگان خود به زمین می آیند و پس از سرکشی و اقامت ، دوباره به جایگاه خود باز می گردند . به همین دلیل است که زرتشتیان از اوایل ماه اسفند ، خانه تکانی و پاکسازی پیرامون زندگی خود را آغاز می کنند ، وسایل تازه به خانه می آورند ، پوشاک نو می پوشند و برای جشن و شادی آماده می شوند تا فروهر ها به هنگام فرود آمدن ، بازماندگان را هماهنگ با طبیعت ، شاد ، خرم ، پاک و تازه ببینند و با خشنودی و آرزوی برکت و بهروزی برای آنان ، خود به سرای خویش بازگردند . در شب پیش از نوروز ، زمانی که تاریکی آخرین شب سال در برابر سپیده دم نخستین روز بهار ، رنگ می بازد ، با افروختن آتش بر بالای بلندی و یا بام خانه ها ، بازگشت فروهرها از زمین را بدرقه می کنند و با نیایش خود ، خشنودی روان و فروهر در گذشتگان را فراهم می سازند و باز آمدنشان را در آغاز سال بعد ، آرزو دارند .

ایرانیان مسلمان , نوروز را همه ساله جشن می گیرند و نو شدن سال را با این دعای زیبا متبرک می گردانند :

یا مقلب القلوب والبصار ، یا مدبر االلیل واالنهار ، یا محول الحول ولاحوال ، حول حالنا الی احسن الحال .

 سال تحویل امسال ( ساعت دو و پنجاه دقیقه و چهل و پنج ثانیه ) را در کنار مزار نیمای جوانمان به سر آوردیم . جوانی که مظلومانه به همراه همکارانش و جمعی دیگر از هموطنانمان در سقوط هواپیمای تهران ارومیه به خون غلطیدند . باشد که روحشان در جوار حق آرام گیرد . حرفی دیگر ندارم و بهاریه را با شعری از هوشنگ ابتهاج به پایان می رسانم .



بهارا ، بنگر این صحرای غمناک

که هر سو کشته ای افتاده بر خاک

بهارا ، بنگر این کوه و در و دشت

که از خون جوانان لاله گون گشت 

بهارا ، دامن افشان کن ز گلبن

مزار کشتگان را غرق گل کن

بهارا ، از گل و می آتشی ساز

پلاس درد و غم در آتش انداز

بهارا ، شور شیرینم بر انگیز

شرار عشق دیرینم بر انگیز  

 






پرنده در قفس خویش خواب می بیند...

 

برای مراسم ترحیم به جایی دعوت شدم که متعلق به یکی از طریقت های صوفی شیعی بود . بعد از قرائت قرآن و تحلیل ، نوبت به سخنرانی واعظ رسید . واعظ یک روحانی معتقد به این طریقت بود . من که حضور خود را در آنجا اتفاقی نمی دانستم ، سراپا گوش شدم . او در طول تمام وعظش از مطالعات بیست و پنج ساله ی خودش گفت و با شور و حرارت ، بر درستی عقیده و ادعایش پافشاری کرد . ادعایی که از نظر بعضی شرک آلود بود . این واعظ و اعضای طریقتش ، حقیقت را نزد خود دانسته و بر جایگاه حق تکیه زده بودند .

نه تنها این طریقت بلکه تمامی مذاهب و ادیان داعیه دار حق هستند . از ادیان اصلی یهود ، مسیحیت ، هندو ، بودیسم وغیره گرفته تا مذاهب و فرقه های منسوب به آنها  . در کشور من که شیعه دراکثریت است ، این مذهب بر جایگاه حق قرار دارد .


 یادم می آید سال گذشته که برای انجام فریضه ی حج به عربستان رفتم ، چندین بار با وهابی های تندرو و مبلغین آنها روبرو شدم . گاهی حتی به ملایمت با آنها بحث کردم و گاهی هم کنجکاوانه جازه دادم تا برایم موعظه کنند . آنها بسیاری از اعمال مذهبی ما را که شیعه بودیم ، شرک آمیز و اشتباه می دانستند . در مسجدالنبی ، پیش از آنکه اجازه ی دیدار از روضه ی رضوان ( با فضیلت ترین قسمت مسجدالنبی که فاصله ی بین خانه ی پیامبر و خانه ی حضرت فاطمه تا منبر پیامبر است ) را به بانوان بدهند ، مدت زیادی ما را به انتظار می گذاشتند و در این بین مبلغین وهابی سعی می کردند تا امر به معروف و نهی از منکر کنند و شریعت درست را به ما بیاموزانند . از نظر آنها ما مسلمانانی بودیم که راه را به خطا می رفتیم و این درحالی بود که من و هموطنانم ، صبورانه آنها را فقط تحمل می کردیم و در آرزوی دیدار روضه ی رضوان بودیم .

 در توانم نیست تا از آن صبر و اشتیاق برایتان بگویم . ما عاشقانی بودیم که برای رسیدن به یار مراحل زیادی را پشت سر گذاشته بودیم . اما حالا آنجا بودیم و جور رقیب می کشیدیم . رقیب ما ، خود را در جایگاه حق       می بیند. دشوار نیست و می توان از سرزنش او گذشت چرا که خود دیدیم ، یار به گوشه ی چشم نظر به ما دارد .

همانطور که در ابتدا گفتم ، تمامی ادیان و فرق داعیه دار حق هستند . آیا این وضعیت خطرآفرین است ؟ به نظرم می آید اگر تنها به پوسته ی ادیان فکر کنیم ، جواب آری است . در طول تاریخ ، اختلافات دینی منشا بسیاری از خشونتهای اجتماعی بوده اند ، چنانکه اکنون نیز هستند . پوسته ی ادیان می تواند ابزار بالقوه ی مناسب و نیرومندی در دست سیاسیون باشد . جوهر دین چطور ؟ اما توجه به جوهره ی ادیان و مذاهب سبب می شود تا همگی آنها را حق بدانیم . آنها تلالویی از بیکران جلوه ی حقیقت خداوندی هستند .

روانکاو شهیر ، یونگ می گوید که انسان به ذاته خدا آفرین است و در عمق جانش پیوندی ازلی با عالم ملکوت و قدس دارد . صورت خدا در روح او جاودانه نقش بسته است و صورت ازلی تمامیت و بهشت و شیطان و ملکوت جزئی از نظام روانی و وجودی او هستند .

با این تفاصیل ، چگونه می توان به انسانها گفت که برای هرچه متعالیتر زیستن و وصول به مدینه فاضله ی حکما ، بایستی جوهر دین را عمل کنیم ؟ چگونه می توان به همنوعان خود گفت که این مدینه فاضله رویا نیست و ابزار آن تنها اعتدال وآرامش و احترام به  یکدیگر است ؟

به نظرم می آید برای کنترل این تیغ دو دم ، چاره همین باشد . نظر شما چیست ؟

 






وصیت نامه سهروردی

 

 

کتاب حکمت الاشراق از سهروردی ، اثری عمیق و پر نکته است که اصول و مبانی فلسفه ی اشراق را تبیین می کند ، فلسفه ای که جایگاه مهمی در نظام فکری اندیشه های مسلمانان دارد . سهروردی برای خواندن این کتاب سفارشهایی دارد . وصیت او را بدون شرح و نظر بخوانیم :

برادرانم ! شما را به پیروی از فرمان خدا ، ترک منهیات ، توجه به نورالانوار ، نپرداختن به گفتار و کردار بی حاصل و پرهیز از افکار شیطانی سفارش می کنم .

از شما می خواهم که از این کتاب پاسداری کنید . در پرداختن به مطالب آن احتیاط را از دست ندهید . آن را با نااهلان در میان نگذارید . بعد از مرگ خود ، کارم را با شما به خدا وا می گذارم . در پایان جمادی الاآخر در سال پانصد و هشتا دو دو هجری در روزی که ستارگان هفت گانه در برج میزان گردآمده بودند ، نوشتن این کتاب به پایان آمد . این مطالب را جز با اهل آن ، یعنی کسانی که راه و رسم مشائیان را پیموده و عاشق نور خدا شده اند ، در میان مگذارید . علاقه مندان این مطالب باید پیش از خوردن به آن چهل روز ریاضت بکشند ، گوشت نخورند ، با خوراک کمی بسازند ، جز نور خدا به چیزی دل ندهند و در فرمان راهنمای خود باشند .

و چون وقتش برسد وارد مطالب کتاب شوند . آنان که این نوشته را بررسی کنند خواهند دانست که چیزهایی بر زبان من جاری شده که پیشینیان و پسینیان از آنها آگاه نبودند . این مطالب را فرشتگان الهام در باطن من قرار داده اند . این کار در یک روز شگفت انگیز یک باره اتفاق افتاد . اگر چه نوشتن آن چند ماهی به طول انجامید ، زیرا گرفتاریهای سفر اجازه ی نوشتن نمی داد .

این کتاب بسیار گران قدر است . هر که حق را انکار کند گرفتار انتقام خدا خواهد شد و خداوند نیرومند و انتقام کش است . مبادا کسی چنان پندارد که می تواند بدون مراجعه به خلیفه ای آگاه از این مطالب سر در آورد .

برادرانم بدانید که یاد مرگ بسیار مهم است و سرایی دیگر جایگاه زندگی حقیقی است اگر بدانند . بسیار به یاد خدا باشید . پس نمی میرید مگر اینکه با اسلام از دنیا بروید .

پروردگارا ! ای خدا و آفریدگار همه چیز ! با ما چنان رفتار کن که شایسته ی توست و لحظه ای ما را به خودمان و دیگران وامگذار خدایا خیر دنیا و آخرت را بر ما فرو ریز و شر دنیا و آخرت را از ما بازگردان . کاستی های ما را بپوشان ، آگاهمان گردان ، یاریمان ده ، پاکیزه مان کن ، به کمالمان رسان ، ما را بیاموز و با دیدار خودت خوشبختمان بگردان ! ای بهترین مایه ی امیدواری ! ای بخشنده ترین درگاه و ای مهربان ترین مهربانان !

و سپاس خدای را که مشکور است و معبود . اهل بخشش و بخشنده ی وجود ، تنها او شایسته ی سپاس است برای همیشه صلوات و سلام بر فرستادگان و پیامبرانش خصوصا بر سرور ما محمد ( ص ) و خاندان پاکش ، سلامی همیشگی و صلواتی پاک و فزاینده و فراوان .

شیخ اشراق

 






ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

 

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ، آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد 



مدتها بود همه انتظار برف رو می کشیدن . انگار که خدا با آدما قهرش گرفته باشه ، زمین و آسمون خشک خشک بود . تهرانیها که نفسهاشون از آلودگی هوا تنگ شده بود ، در گوشه ی ذهنشون به چرای بزرگی فکر می کردن . در این بین برای سفری یک ماهه به سنندج رفتم تا  هم کنار پسرم باشم که اونجا دانشجو بود و هم کار تحقیقی جدیدم رو شروع کنم . پذیرایی خانواده و هوای پاک سنندج باعث شد که خیلی زود سردرد و سرگیجه ی طولانی مدتم برطرف بشود و کارم را شروع کنم . اون روز وقتی که از بازار سنتی بیرون اومدم ، برف شروع به باریدن کرد . برفی زیبا ، آنقدر زیبا و آسمانی که بی اراده سرم را بلند کردم و به آسمان خندیدم و بلند گفتم ، خدایا شکرت . بعد از شام مثل همیشه نشستیم که برنامه ی بیست و سی رو ببینیم . در خبر گفته شد که هواپیمای ایران ایر به مقصد ارومیه هنگام فرود دچار حادثه شده و ... تا اسم ایران ایر رو شنیدم به یاد نیما ، برادر زاده ی همسرم افتادم .  نیما دوسالی میشد که به عنوان مهماندار در هواپیمایی مشغول به کار شده بود . به پسرم ، امید گفتم که یه زنگ به نیما بزن . امید گفت ، مامان گوشیش خاموشه. از تهران تماس گرفتن و گفتن نیما در این پرواز بوده و درحال حاضر هیچ خبری ازش نیست . نمی شد باور کرد . من فقط برای این ، به امید گفتم به نیما زنگ بزنه که نیماآگاه باشه به یادشیم و نگرانش هستیم و حالا از تهران زنگ می زنن و می گن که توی اون هواپیما بوده ، نه این غیر ممکنه . حس کردم که صورتم خیسه . این اشکای من بود که صورتم رو خیس می کرد . دیدم که مادرم و امید و خواهرم هم گریه می کنند . تلویزیون همانطور که خبر از آمار کشته و زخمی ها می داد ، از رحمت برف و شادی مردم گفت . خدایا ، این چه نعمتیه که برای عده ای مصیبته ؟ یعنی خدا هم برای رحمتش قربونی می خواد ؟ مسیحیا می گن که حضرت عیسی خودش رو قربونی کرد تا کفاره ی گناههای مردم رو بده . نکنه این رحمت و مصیبت به هم ربط داشته باشه ؟  چند ساعت بعد خبر دادن که نیما بین زخمی هاست . گفتن که در فرودگاه مهرآباد برای خانواده ها هواپیمایی آماده کردن تا آنها را به ارومیه نزد عزیزانشون ببرند . اونجا نبودم و نمی دونم که بر اونها چی می گذشت . اما حداقل این رو می دونم که  همه در عین بی خبری به یک امید و معجزه فکر می کردن . نیما زخمی بود، خدایا شکرت . خدایا شکرت که اون رو برای پدرش نگهداشتی . آخه نیما تنها فرزندش بود . نیما فقط بیست و شش سالش بود . اما تصویرهای خبری از هواپیما برایم نا امید کننده بود ، هواپیما داغان شده بود و شکل و شمایلش نشون می داد ، کسانی که زنده موندن خیلی خوش شانسند . اینترنت را که چک کردیم ، اسم عزیز نیما در زخمی ها نبود . به همسرم گفتم ولی او باور داشت که نیما زنده است . او و برادر بزرگش اون قدر به زنده موندن نیما باور داشتن که در آن شرایط بد جوی با خودروی سواری عازم ارومیه شدن . برادرش می گفت : گناه داره اگه نیما چشماشو باز کنه و ببینه کسی دورو برش نیست. در نیمه ی راه تصادف می کنن . سه تا از دنده های همسرم آسیب می بینه . در این وقت به آنها خبر می رسه که برگردید ، اسم نیما در فوت شده هاست و فردا صبح کادر پرواز از فرودگاه مهرآباد تهران تشییع می شوند . و همه چیز تمام شد . نیما رفت . نیما ، نیما جان ،  نیمای مهربان ، جای خالی تو را چه کنیم . با اینکه در سیزده سالگی پدر و مادرت از هم جداشدن و تو با مادر همراه شدی ، اما پدر رو رها نکردی . پدرت بخاطر تو ازدواج مجدد نکرد تا با خیالی آسوده پذیرای تو باشه و قد کشیدن و مرد شدن تو رو ببینه . از شما می پرسم : کدام پسر پس از هر بار دیدن پدر ، دست او رو می بوسه ؟ کدام پسر ، بستر پدر رو براش آماده می کنه ؟ اما نیما این کارها رو برای پدر می کرد .


 دعا کنید خدا به پدر و مادر نیما و نیماهای در گذشته در این سانحه صبر عطا کند . در این جهان ، حقیقی تر از مرگ پدیده ای نیست و فروغ چه زیبا سرود : شاید حقیقت آن دو دست جوان بود که زیر بارش یکریز برف مدفون شد . آری فروغ عزیز ، این الهام در شعر تو ، شاید ندارد بلکه عین حقیقت است . حقییقت همان دو دست جوان بود که زیر بارش یکریز برف مدفون شد . حقیقت همانا رفتن از این جهان و پیوستن به باقیات است .اما سخنی با آنها دارم که ریاست می کنند و وزارت می کنند و امارت می کنند . آنها که هواپیمای چهل سال پیش را ( که ورودش به آسمان کشورها ی دیگر ممنوع است ) وسیله ی حمل و نقل هموطنان خود قرار می دهند . آنها که اصرار مسافرین را برای پرواز در آن شرایط جوی را باعث حادثه می دانند . آنها که تا پشت میز هستند ، حرف نسنجیده و عمل نفمیده انجام می دهند و جان و مال و ناموس انسانها از آن بالابالاها برایشان مثل مور ان است . بدانید که با رفتن از پشت میزها ، همه چیز تمام نمی شود و عدالت الهی سراغشان خواهد آمد . تمامی دولتمردان ، تمامی آنها که برای مردم تعیین تکلیف می کنند ، وامدار و بدهکار مردم ایران هستند . هنوز خاطره ی نوجوانان و جوانان ایثارگر ما در جبهه ها از یاد نرفته ، بدنهای له شده و تکه تکه شده ی آنها به روی مین پیش نظر خانواده های آنهاست . برای آرمانهای آنها چه کردیم ؟ آیا عدالت حضرت علی و آزادی پر از کرامات انسانی برای ملت و جوانان فراهم شد ؟ پسر من برای فرزندانش چه دارد بگوید ؟: که پسرعموی من در سانحه ی هوایی هنگام فرود هواپیمای مستهلک و قدیمی جوانمرگ شد .


نیما نماز می خواند ، دو بار به حج رفته بود ، سینه زن امام حسین بود ، سایه سار مادر و مادر بزرکش بود و نور چشم پدر . در این سانحه صدها خانواده مصیبت دیدند و صدها خانواده تا سالها و بعضی تا پایان عمر داغدار و دردمند خواهند بود . مادر بزرگ نیما در سوگواری گفت : خدایا چهل شب نماز شب خوندم تا برف بیاد . برفو دادی ولی چرا تنها نوه مو گرفتی ؟ بیایید برای بازمانده ها صبر را دعا کنیم و از خدا بخواهیم برای ارواح در گذشتگان ، آرامش و جایگاهی خوب در کنار ارواح بزرگان معنوی رقم بزند .

 

از دوستانم و از کسانی که برای وبلاگم مطلب و نظر نوشتند بسیار ممنونم . از اینکه بعضی جوانان علاقمند مطالبم را خوانده اند خیلی خوشحالم از نوشته های آنها پیداست که جوانانی با اعتدال و معنوی هستند . حتما سری به وبلاگشان می زنم . برای آنها آینده ای بسیار خوب و پر امید آرزو دارم .   





بادرنجبویه برای همکاران

تقریبا یه ساله که فیلم نساختم . البته دوستان بهتر می دونن که علتش نه تنبلی و نه کمبود سوژه و نه خونه تکونی ذهنیه ( کمی هم ادای فیلمسازای شکم سیر رو در بیاریم ) طرحها و فیلمنامه ها خاک می خورن و هفته ها با وعده ی امروز و فردا می گذرن و وقتی که به خودت می آی می بینی ای داد بیداد یک سال گذشته و تو هیچ کاری نکردی . حالا چطور میشه ؟  تو که به جز فیلم نامه نوشتن و فیلم ساختن کار دیگه ای بلد نیستی . ازطرفی زندگی کردن که فقط نفس کشیدن نیست ... اینجاست که دیگه شبا خوابت نمی بره . استرس می یاد سراغت و کم کم اعصابت به قول قدیمیا ضعیف می شه . تحمل دیگرون رو نداری و خیلی زود اسفند رو آتیش می شی . کتاب که می خونی حواست می ره جاهای دیگه . بعدش یواش یواش دچار توهم میشی و همه رو به چشم دشمن و شیطون می بینی . یه خورده جلوتر که بری اعتماد به نفس ات رفته . بدبینی و حواس پرتی ، حافظتو پوک می کنه . مثل معتادا که مغزشون پوک میشه . دست آخر ساک حموم به دست می ری مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی و آمپولهای ب کمپلکستو می بری بخش مستند شبکه ی چهار .

شوخی کردم . قبل از اینکه به خط هفتم پاراگراف برسم یک گیاه درمانی نجات بخش به فریادم رسید ، بادرنجبویه . می گویند گیاه حضرت علی ( ع ) است و ایشان همیشه جوشانده ی آن را می نوشیدند . حضرت که همواره از دست مردم جاهل زمان خود به تنگ آمده و در چاه فریاد می زدند اگر با این نوشیدنی آرام  یافته اند ، چرا نوشیدن بادرنجبویه برای ما فیلمسازان کم کار مفید نباشد . امتحان کردم ، جوشانده ای خوش طعم و بسیار آرام بخش است و خواب خوبی می آورد . یک قاشق غذاخوری از گیاه خشک بادرنجبویه را در قوری ریخته به اندازه ی یک لیوان آب جوش روی آن بریزید و بگذارید برای بیست دقیقه دم بکشد . آن را با کمی عسل یا نبات شیرین کنید. اگر باز هم فکرو خیال به سراغتان آمد، این بار کمی اسطوخودوس هم به آن اضافه کنید . اسطوخودوس برای افراد سودایی و کسانی که خیلی فکرو خیال می کنند , معجزه ست . همکاران مستندساز زحمتکش و بی ادعا ، این نوشیدنی را بیاشامید و مراقب سلامتی ذهن و جسم خود باشید تا ببینیم چه خواهد شد . البته این جوشانده به تمامی اهل فکر و خیال و شهود ، نواندیش و سنت گرا توصیه می شود .


بادرنجبویه






گزارش تخلف
بعدی